قهرمان ميرزا عين السلطنه
436
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
جهت گرفتن جيره رفته بودم جمعيت زيادى داخل ارگ شد و درهاى ارگ را بستند من آمدم . تمام دكاكين بسته شده است . فكر آذوقه كنيد . حسن منزل ما اين است كه تمام جمعيت رو به بازار و ارگ مىرود ، اينجا آسوده است . يك دل مىخواهم درب خانه بروم . از يك طرف مىترسم . آخر منزل ماندم . راه سلامت را از دست ندادم . خبر از خانهء آشتيانى اكبر را خانهء ميرزا حسن آشتيانى فرستاده بودم كه خبر بياورد . آمد گفت قريب دو هزار جمعيت توى خانه و اطراف خانهء ميرزا حسن بود . اغلب علماى شهر هم نشسته بودند . مجد الدوله با هزار زحمت و خوردن هزار بام و كتك آمد و از جانب شاه انگشتر الماس آورد براى آقا و قسم ياد كرد كه عمل به كلى از فرنگى خلع شد و شما را هرگز حكم جلاى وطن نكردهام و اين آشوب را ساكت كنيد . آقا انگشتر را قبول نكرد و گفت تا شاه دستخط نكند كه فرنگيها ديگر دخالت به هيچ عملى نخواهند كرد و مزين نفرمايند مردم ساكن نخواهند شد و گفت ميرزا عيسى وزير را در سبزه ميدان كتك زيادى مردم زدند و درب خانهء حضرت اميركبير ريختند شيشههاى عمارت را با سنگ شكستند و نزديك بود سر آقا ريخته هرزگى كنند . آقاى نايب السلطنه فرار كردند و حكم فرمودند سربازها شليك كردند پنج نفر كشته شد . آن وقت مردم فرار كردند و جمعى از مردم رو به گار راهآهن و جمعى رو به خانهء امين السلطان ، دستهاى به سمت عمارت تنباكو رفتند . در جلوى هر دسته جمعى سيد عمامه به گردن انداخته و جمعى زنها گل به سر زده بودند و اغلب دكانها را زنها به فحش بستهاند . مختصر نوكرها را تفنگ دادم و نگذاشتم بروند و متحير بودم . اوقات مثل سگ بود . خداوند رحم كرد فرستادم به زور قدرى نان خريدند . لله الحمد وقت كم بود . گل و سرما را تشكر بايد كرد كه خيلى مزاحم شدند . خداى نكرده اگر روز تابستان بود و از صبح اين آشوب شده بود هزار قسم خطر داشت . شب در كمال ترس و لرز صبح شد . سهشنبه چهارم جمادى الثانى - شب خبر سلام كردند يعنى احضار درب خانه فرمودند . از خواب كه برخاستم سؤال كردم كه دكانها را باز كردهاند يا آشوب ديروز در ميان هست . گفتند دكان [ و ] بازار باز است و مردم ساكت هستند . با جمعى خانهء حضرت و الا رفتم . كاغذ مختصرى جهت آقاى عماد السلطنه نوشتم و كاغذى جهت محمد خان كه حالا نايب الحكومهء نهاوند است . حضرت و الا دو فرمان نشان دادند يكى در باب حكومت عماد السلطنه و مرحمت يك عدد تمثال مبارك بود . ديگرى در باب حكومت من و التفات يك قبضه شمشير مرصع بود . جريانات شهر - كتك زدن پوتو بارى ميدان توپخانه رفتم . امين نظام و جمعى در فضاى ميدان نشسته بودند . تمام توپچيها را تفنگ دادهاند و قورخانه دادهاند . هرچه فوج هم در طهران بود تماما را تفنگ تهپر با فشنگ دادهاند . سوارهء قزاق دستهدسته در گردش بودند . دو عدد ترامواى